تبلیغات
خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای درست در نقطه آغاز هستی. - پناه
خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای درست در نقطه آغاز هستی.
پناه

آسمان گوش کن حکایت من

گوش کن با تو حرفها دارم

گر تو هم همزبان من نشوی

دگر همصحبت از کجا آرم؟  

 

روزگاریست کنج سینه ی من

همچو گنجینه ای پر از درد است

بر لبم شعر تلخ تنهائی

خانه کوچک دلم سرد است  

 

از چه گویم، چگونه ساز کنم

نغمه هائی که رنگ غم دارد؟

پیش از این باورم نمی گردید

کوچه عمر پیچ و خم دارد  

گفته بودم که زندگانی من

راحت و بی خیال می گذرد

همچو دیروزهای بی غم و قید

عمر فردا و حال می گذرد  

با چنین فکر کودکانه و پوچ

روز خود را چو شب سیه کردم

دست الفت به دست او دادم

دل به او بستم و گنه کردم

 

کاش با آن نگاه جادوئی

می نمیریخت او به ساغر من

تا که پابند او نمی گردید

این دل صاف و زودباور من  

 

او که پیمان عشق با من بست

عهد بشکست و بی وفائی کرد

او که میگفت با تو خواهم ماند

ترک پیوند و آشنائی کرد

 

آسمان ای دیار پاکی ها

خسته ام از ریای اهل زمین

در حریمت پناه می خواهم

آه، ای گنبد فرشته نشین.



موضوع :  شعر های زیبا و مفید ، 



این مطلب توسط مهدخت  روز چهارشنبه 11 خرداد 1390 در ساعت 06:16 ب.ظ نوشته شد | نظرات()