تبلیغات
خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای درست در نقطه آغاز هستی.
خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای درست در نقطه آغاز هستی.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همتی کن و بگو ماهی ها حوض شان بی اب است

در اغاز هیچ نبود، كلمه بود، و آن كلمه خدا بود

عظمت همواره در جستجوی چشمی است كه او را ببیند
و خوبی همواره در انتظار خردی است كه او را بشناسد
و زیبایی همواره تشنه دلی است كه به او عشق ورزد
و جبروت نیازمند اراده ای كه در برابرش ، به دلخواه، رام گیرد
و غرور در آرزوی عصیان مغروری كه بشكندش و سیرابش كند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پرجبروت و مغرور
اما كسی نداشت

خدا افریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند؟
و خدا مهربان بود
و چگونه می توانست مهر نورزد؟
بودن  می خواهد
و از عدم نمی توان خواست
كسی نمی خواست كسی نمیدید كسی عصیان نمی كرد كسی عشق نمی ورزید، كسی نیازمند نبود، كسی درد نداشت.....و.....
و خداوند خدا، برای حرف هایش ، باز هم مخاطبی نیافت
هیچ كس او را نمی شناخت ،هیچ كس با او انس نمی توانست بست
انسان را آفرید
و این ، نخستین بهار خلقت بود






این مطلب توسط بادل  روز چهارشنبه 2 شهریور 1390 در ساعت 11:57 ق.ظ نوشته شد | دل()
صدام بزن...
صدام بزن...صدای تو نشانه ی محبته...
نگام بكن...نگاه تو یه آسمون صداقته...
دعام بکن دعای تو نجات من از این غمه...
از این همه در بدری...از این سکوت مبهمه





این مطلب توسط بادل  روز جمعه 4 فروردین 1391 در ساعت 01:10 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
تنهایی من ...
من با تنهایی دنیایی دارم
با تاریکی
با ازدهام کلمات درون ذهنم
وبا خودکاری که هیچ وقت
به دلخواه من روی کاغذ نمی رقصید
به پنجره می نگرم
به ستارگان که فانوس به دست
در آسمان قدم می زنند
و به ماه مقرورانه میدرخشد
(شاید فراموش کرده مدیون سخاوت خورشید است )
به فرشته گانی که گویا منتظر
کسی از زمین اند
مسافری که به پایان سفر رسیده
من با تاریکی دنیایی دارم
من با تاریکی ....





این مطلب توسط بادل  روز سه شنبه 9 اسفند 1390 در ساعت 05:53 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
مــــــــــــــادر

مادر  بهشت  من  همه  آغوش گرم تست  

گوئی   سرم    هنوز   به  بالین  نرم تست


مادرحیات با تو بهشت است و خرّم  است    

ور  بی  تو بود  هر دو جهانش جهنّم است

ما را عواطف این همه  از شیر  مادر  است     

این رقّتی كه دردل وشوری كه درسراست

اغلب  كسان  كه پرده حــــرمت دریده اند     

در  كودكی    محبّت  مــــادر     ندیده اند

امروز   هستیم   به  امید  دعـــــای تست    

فردا   كلید   باغ   بهشتم    رضای     تست

 

 






این مطلب توسط بادل  روز سه شنبه 18 بهمن 1390 در ساعت 04:38 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
بـــذار بـــــاور کـــنم...
بـــذار بـــــاور کـــنم تنــــهای تنـــهام
نمی خوام با کسی غیر از تو باشم
می خوام از خوابی که لحظش یه ساله
بـــرای دیـــدن روی تــــو بـاشـــم
اگـه تـــــو بــاشــــی و دنیـــا نـباشــــه
می شه با تو هم دنیا رو حس کرد
همــــــــه دنیا بیــــاد و تــــــو نباشــی
دلــم دق مــی کنه با این هـــمه درد
تمــــوم زندگیــم رو زیــرو رو کـــــن
که بی تو دلخوشی هــام هــم گناهــه
خـــودت بـــاش و منـــو دیونــگی هام
فقط با تـــو دل مـــن رو به راهــــه
بـــــذار باور کنــــم اینـــو که بــا عشق
حقیقــت مــی شــه تو افســانه باشـــه
مــی شــه افســانه هــا رو زنــدگی کرد
اگه حـــق بــا منـــه دیـــوانه بــاشــه





این مطلب توسط بادل  روز سه شنبه 6 دی 1390 در ساعت 03:27 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
پرواز در سکوت را...

خدایا بارالها

دیگر نمی خواهم در زمین خاکیت پا بگذارم.
دیگر نمی خواهم در این عرصه گام بردارم.
می خواهم پرواز کنم.
آری!پرواز!
پرواز در آسمان!
پروازی به سوی تو!تا ملکوت...
خدایا خسته ام!
خدایا خسته ام از این مردمان!
دیگر گوش شنوایی نیست که
گوش جان به حرف های ناگفته ام بسپارد.
دیگر هم دمی نیست که غمخوار روزهای تنهاییم باشد.
خدایا این چه روزگاری است!!
که آدمیانش بدون ارتکاب جرم مجازات می شوند.
که به خاطر گناه ناکرده خرد میشوند و می شکنند.
این چه دنیایی است که هیچ کس خود نیست!
که همه نقاب و صورتک های زیبا به چهره دارند
و وای به آن روز که این نقاب ها کنار بروند!
این چه دنیایی است که احساس و دل آدم ها دیگر ارزش ندارد
و چیزهایی که وقتی مانند طلا ناب و با ارزش بودند
دیگر حتی کوچک ترین ارزشی ندارند!
خدایا!بارالها!
به من پر پرواز عطا فرما...
پر پرواز!دو بال می خواهم برای پرواز...
خدایا دیگر طاقت ماندن ندارم
نمی خواهم بمانم و شاهد این همه سیاهی باشم...
خدایا دو بال می خواهم که توان پرگشودنشان عشق تو باشد
عشقی الهی و آسمانی...
خدایا پرواز کردن را به من بیاموز...
چگونگی پرواز در اوج...
می خواهم روحم را به پرواز در آورم
و جسم سنگینم را در این وادی جای بگذارم...
خدایا از تو آرامشی می خواهم
با آن دوبال همچون فرشته ای کوچک در هوای تو پرواز کنم...
می خواهم همدم سکوت و تنهایی باشم و دیگر دم بر نیاورم
دیگر نمی خواهم گله کنم از این دنیا از این مردمان
دیگر گله ای ندارم...
می خواهم پرواز کنم...
پروازی همراه با آرامش و سکوت تا عرش کبریایت...
می خواهم از زمین خاکیت به عرش برسم
با عشق تو...با کمک تو...
خدایا! عشق زمینیت را نمی خواهم...
خدایا چیزهای فانی را نمی خواهم...
خدایا من ابدیت را می خواهم...
من عشق تو را می خواهم...
خدایا!درهای دلم را بر روی همه امور دنیوی بسته ام...
دیگر دل بستگی به این زمین خاکی ندارم
می خواهم پرواز کنم به سوی ملکوت...
با عشقی که تو به من ارزانی داشتی...
عشقی مقدس که هیچگاه نابود نمی شود...
و همیشگی و پایدار است و با وزش نسیمی محو نمی گردد
زیرا سرچشمه آن تویی...
خدایا دیگر سخن نمی گویم سکوت می کنم سکوت...
و دم بر نمی آورم تا نظری بر من افکنی
و بال های مرا با عشقت توان پرواز بخشی تا پرواز کنم.
پروازی در سکوت به سوی تو ای معبودم...
پروردگارم: پذیرای من باش و آنچه را می خواهم به من عطا کن...
من پروازی را می خواهم که مقصدش تو باشی.
پرواز در سکوت را...






این مطلب توسط بادل  روز سه شنبه 8 آذر 1390 در ساعت 02:41 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
دلم پر درده

خدایا به معنی واقعی خسته ام خسته از همه چیز ، خدایا احساسم را بخوان ، خدایا دلم پر است

از دلتنگی ، خدایا دل سردم ،خدایا هر چه زودتر مرا در کنارت بخوان و مرگ را برایم                    

هدیه کن ، خدایا  خسته ام خسته ، از همه چیز و از همه  کس .

خدایا حداقل تو  به ناله ام گوش کن ، خدایا ای تنها پناه دلتنگی ام کمکم کن چندین وقت است            

از همه دل سردم می خواهم تنها باشم و زار زار فقط گریه کنم ، چند وقتی                                     

ست احساس میکنم  همه مرا فراموش کرده اند حتی تو ، تو هم مرا از یاد برده ای چونانكه بنده ای به این نام نداری ، خدایا  می خواهم خودم را در وجودم حبس کنم ، و از تو می خواهم  امروز                

اخرین روز از  زندگی ام  باشد ، عاجزانه  می خواهم  مرا نزد خود بخوانی تا برای همیشه             

آرامش یابم خدایا زندگی را دیگر نمی خواهم .

 خدایا مرگم را به من ارزانی کن




این مطلب توسط بادل  روز سه شنبه 8 آذر 1390 در ساعت 02:33 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
خدایا

خدایا !

 

ناپاکم و                       گناه  آلود

اما میدانم اگرنگاه        رحمتت رابر      من

بیفکنی قلب من چون بر ف سپید و پاک خواهد شد

ذهنم پریشان   است  ،قلبم بی قرار   است   .افکارم

شوریده اند و درمانده ام.پس رشته ی زندگی ام رابه

دستهای ام تو می سپارم.     و مرا قلبی ببخش که

برای دیگران بتپد       بااشک دیگران اشک

بریزد،       از شادی دیگران شاد شود

ورنج دیگران را      رنج خود

بداند .     قلبی که مرا با

تمام      آفرینش 

پیوندزند






این مطلب توسط بادل  روز شنبه 5 آذر 1390 در ساعت 04:35 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
عشـــــــــق من!

                   

روزی ک

ــه عشق وارد قلبـــم شد

اورا نشنـــاخــــتم

مدتی طول کشــــید تابااواشــــنا شدم

از اوخوشــــم آمده بــــود

خواهستــــم به او بگــویم

برای همیــــشه در خانه قـــلب من بمان

اما قــــبل ازاین که مــــن به او بگویم

به من گفـــت امده ام برای همیـــشه اینجا بمانم

                     

               






این مطلب توسط سمرا  روز پنجشنبه 21 مهر 1390 در ساعت 02:41 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
ساعت...
با ساعت دلم وقت دقیق آمدن توست
من ایستاده ام مانند تک درخت سر کوچه
با شاخه هایی از آغوش
با برگ هایی از بوسه
با ساعت غرورم اما
من ایستاده ام با شاخه هایی از تابستان
با برگ هایی از پاییز
هنگام شعله ور شدن من هنگام شعله ور شدن توست
ها... چشم ها را می بندم
ها... گوش ها را می گیرم
با ساعت مشامم - اینک - وقت عبور عطر تن توست





این مطلب توسط بادل  روز چهارشنبه 20 مهر 1390 در ساعت 03:23 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
داستان کوتاه غمگین..
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . . 





این مطلب توسط بادل  روز شنبه 2 مهر 1390 در ساعت 12:09 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
دوســ♥♥ـــــت دارم






این مطلب توسط سمرا  روز شنبه 19 شهریور 1390 در ساعت 06:13 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
تعداد صفحات
1 -  2 -  3 -  4 -  5 -  6 -  7 -  ... - 
تعداد کل : 34 تا